وقتي كامنتام رو خوندم يه كم از دست عسلي ناراحت شدم(قربونت برم من خانومي) اما بعدش يادم افتاد كه
خودمم مري رو دعوا كرده بودم.يه لبخند قشنگ كنج لبم نشست
عسلي جونم من به خاطر فرار از دلبستگي هام يا اينكه بيان و بهونه بيارم قبول نكردم.براي آرامش بابا و اينكه به
خودم فرصت بدم براي آشنايي و شايد واقعا پسنديدم!!
پ پ جونم مثل خواهر بزرگم حرف ميزني.عاشقتم.بووووووووووووس
بابا گفت 10 شب مي يان چون تا يه ساعت قبلش سر كارن(گفتم كه مغازه دار) و اين از نظر من يه نكته منفي بود
به نظرم براي كار به اين مهمي مي تونستن يه روز زودتر تشريفشون رو ببرن خونه
اما خوب سعي كردم قضاوت نكنم. ده دقيقه به 10 زنگ خونه زده شد و من رفتم تو حال كوچيكه پشت پاسيو تا ببينمش كه نديدمش!!!!!
داداش و زن داداشي پذيرايي مي كردن و نوبت بنده كه رسيد داداشيم اومد چايي ريخت!! داد دستم كه ببر
چشمتون روز بد نبينه يعني من تا اين پسر رو ديدم مردم. يعني دقيقا همون مدلي بود كه من متنفرمممممممممممم
اما بازم به روي مباركم نياوردم.پدر گراميشون هم از اولي كه نشستن شروع كردن از املاكشون گفتن
خوب خدائيش پولدارن.يعني شده زمين خوار!!!!!1 از بس زمين.مغازه و خونه دارن.باباي منم سكوت كرده بود
و با دقت نگاهش مي كرد.وگاهي يه پوزخند!!
تو اين حوالي مامان آقا پسر اجازه خواستن كه بريم ما با هم حرف بزنيم.به بابا اشاره كردم نم يخوام.اماديدم
چه بهتر خودم خيلي شيك حلش مي كنم رفتيم تو اطاق من و شروع كرديم
آدم به اين كوته فكريو مسخره اي نديده بودم .مي گه چرا درس م يخونين؟ چرا چادر نم يپوشي؟ چرا آرايش مي كني؟
آخه پسر مسخره مگه چه كاره مني كه اين جوري حرف ميزني با من هان؟
يه جا بهم گفت :(تو) .منم گفتم تو نه شما بهتر جلسه اول زياد خودموني نشيم در شان هيچ كدوممنون نيست
ميگه مي خوام زنم تو خونه باشه.غذاي فست فودي دوس ندارم. در يك كلام مرد قدرت خونه اس
همين جوري به من اينا رو گفت
فكر كرده بود چون پول داره .............
منم خيلي راحت گفتم: شما الان براي ازدواج آمادگي ندارين.چون افكارتون خام و پوچ و غير منطقي
و بهتون توصيه مي كنم حتما سراغ دخترايي بريد كه زندگيشون خلاصه ميشه با آشپزخونه و اطاق خواب
همون موقع هم بهش گفتم ديدگاه من و شما از زندگي خيلي متفاوت
و كاتش كردم.
بهم ميگه اين كتابا مال شماست
من:بله من كتاب خيلي دوس دارم
اون: كتاب فايده اي نداره جز گذروندن وقت و اينكه بعضي ها الكي كتاب مي چينن تو كتابخونشون براي قشنگي!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اون: چرا انقدر عروسك تو اطاقتون
من: چون دوس دارم.روحياتم اين جوريه
اون: بايد مثل يه خانوم رفتار كني
من: يه نگاه شيطاني كشنده و سكوت اون
حالم ازش بهم خورد.مردي به اين كوته فكري.مي گه من تمام رفتاراي خانومم رو انتخاب مي كنم چون مردم!!!
و هر جا بخوام محدودش م يكنم!!!!!
مي گم منطق رو مي شناسي.ميگه اين چيزا تو زندگي واقعي نقش نداره!!!!!!!!
داداشيم خيلي ناراحت بود.مي گفت خوشم نمياد ازشون.آداماي فخر فروش و پر تكبري هستن
خوب نگاه كن.دقت كن به حرف زدنش .بزار بيشتر اون حرف بزنه و منم اين كار رو كردم
بهم گفت: اگه حرفي زد يا سوالي پرسيد كه بهت برخورد خيلي محكم جوابش رو بده و منم دادم
ناراحت نيستم از اومدنشون
يه چيز خيلي خوبي در مكورد خودم متوجه شدم اينه كه چه قدر بزرگ شدم.دقيق شدم به رفتار آدماونكته سنج شدم
خوشحالم.تجربه بود
دوستون دارم دوستاي ماهم
آلما جونم ببخش كه برات كامنت نمي زارم خانومي
به خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا نم يتونم
ولي هميشه م يخونمت